تبليغاتX
در جستجوی حقیقت




THE END…

نمی دونم با چی شروع کنم...عادت ندارم کاره نصفه نیمه بکنم...خیلی سعی کردم اینجا رو از این حالتی که هست در بیارم...هرچی باشه 1ساله که اینجا از خودم و خیلی چیزای دیگه نوشتم...یه حسی دارم که نمی ذاره اینجا رو ول کنم و برم...ولی خودمم حس می کنم که این آخرا دیگه اینجا فقط یه خرابه بود برای ریختن زباله های ذهنم...هروقت کم آوردم نوشتم...نوشتم و خیلی هاتون کمکم کردید...خیلی ممنوووووووون!!!!!

اما خوب بیشتر چیزا بالاخره یه پایانی دارن دیگه...یه چیزی مثل تاریخ انقضا...حس می کنم این زباله دونی دیگه داره پر می شه...نمی خوام دنبال یه جای دیگه برای ریختن زباله هام بگردم!!!!نه...اصلا...

اتفاقا با دیدن این همه زباله به این نتیجه می رسم که زباله دونی اصلا قشنگ نیست!!!به فکر تولید زباله ی کمتر میفتم...ولی چیکار می شه کرد وقتی تو یه شرایطی قرار می گیری که باید انتخاب کنی...به یه جایی می رسی که یه موضوع به نظر ساده یه دفعه بُعد پیدا می کنه...عوض می شه...یه جور دیگه می بینیش و دیگه اون قشنگی و پاکی اولش رو از دست می ده...

بازم از همه ی کسایی که با کامنت ها و حرفاشون کمک کردن تشکر می کنم...خیلی...تموم شدن اینجا معنیش ننوشتن نیست...ترجیح می دم یه مدت این زباله ها رو پیش خودم نگه دارم تا همه راحت باشن!!!شاید خودمم یه کم آروم گرفتم و دوباره  حس کردم که شاید نوشته هام ارزش رو وب گذاشتنو داشته باشه...تا اون موقع...فعلا...

 

 

 

 

 

                                        خداحافظ

 

ولی یادتون باشه و سعی می کنم یادم باشه که:

 

                                    زندگی جاریست...

موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 1:15 توسط آرمین |


There's no way too the happiness,happiness is the way!!!

سلام.خوب هستید؟؟؟من خودمم قبول کردم که نباید دیگه امیدی به اومدن کسی تو این وب درب و داغون نیست،ولی دوستایی دارم که می دونم گاهی هنوزم با این دیر به دیر آپیدن های من به اینجا سر می زنن…خوشحالم که تو هم جزء این دسته از دوستام بودی که الان اینجایی…مرسی از همه ی کسایی که هنوزم اینجا میان و…حرفای منو می شنون و…کمکم می کنن…

 

این جمله ی عنوان رو نمی دونم شنیدید یا نه…ولی واقعا جمله ی قشنگیه…به قول معلم ادبیاتمون که می گفت هر حرفی که از دهن یه آدم بزرگ در اومده،حداقل ارزش یه بار فکر کردنو داره…و راستم می گفت…انصافا این پیام اخلاقی هایی که آدمای بزرگ می دن وقتی قشنگ بهش فکر می کنی می بینی خیلی شبیه زندگی های خودمونه…

 

امسال که درس و مدرسه یه دفعه برام سنگین شد و فرصت خیلی از کارایی رو که به شدت بهشون علاقه داشتم رو ازم گرفت،همش منتظر بودم که این امتحان رو بدم و راحت شم و یه کم زندگی کنم ولی پشت سرش امتحانا و کلاس های بعدی بدون حتی یه کم فاصله میومدن…تا اینکه یکی منو یاد این جمله انداخت…دیدم دقیقا داستان خودمه…

 

حالا این درس و مدرسه که یه مثال خیلی کوچیک و سطحی بود ولی به زندگی بعضی آدمای به ظاهر موفق که نگاه کردم…حداقل تو اطرافیان خودم…دیدم خیلی ها تو کل زندگی شون منتظر یه فرصت برای زندگی کردن بودن ولی انقدر سرگرم چیزای دیگه شدن که الان که شاید کلی از عمرشون گذشته و زندگیشون داره تموم می شه…هنوزم فکر می کنن اون فرصت رو بدست نیاوردن…

 

گاهی که می بینم جمله هایی مثله این که تو کتابا چاپ شدن به زندگی واقعی انقدر شبیه اند تازه می فهمم کسایی که این حرفارو زدن چقدر بزرگ بودن…می فهمم چه لذتی بردن کسایی که از سختی کشیدن به خاطر علم لذت بردن…کم نبودن همچین آدمایی،و از این به بعد هم کم نخواهند بود…شاید یکی از اونا تو باشی…یکیشم من…یکیشم اون یکی که می شناسیمش…

 

پس بازم می نویسم…کاش می شد داد زدنو با این نوشته ها نشون داد…آدمها رو با علم دوست دارم…علم رو با سختی دوست دارم…سختی رو تو زندگی دوست دارم…زندگی رو با دوست داشتن دوست دارم…

 

به امید موفقیت همتون…عیدتون هم از الان مبارک….

 

پ.ن:جمله ی عنوان از بودا هست.

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 21:56 توسط آرمین |


زندگی...من...

خسته ام...

خسته ام بی هیچ مقدمه ای...

خسته از این همه دروغ...حتی از آوردن دلیل...دیگر از این همه چرا و چگونه...از این همه پیچیدگی زندگی خسته ام...

 

می ترسم...

می ترسم این لحظه ها که می آیند و می روند...در آینده پشیمانی ام شوند...در آینده از یادآوری این همه ظلمی که می کنم...به خودم...به اطرافیانم...از این همه غفلتی که می کنم...به خود بلرزم!!!

 

تنهایم...

تنهای تنها...هیچ کس نیست...که مرا بگوید...که چرا زندگی می کنم؟!که چرا محکومم به رنج...زود یا دیر...این جا یا در دیار دیگر...زود یا دیر...من محکوم به کشیدن رنجم!!!چرا؟!!!!!!!!

 

دلتنگم...

دلتنگ تو ای مهربان ترین...تو را حس می کنم...با تو زندگی می کنم...تو را باور دارم...از اعماق قلب خسته ام...

 

شرمسارم...

شرمسارم از خستگی،ترس،تنهایی و دلتنگی ام...و...از غفلتم...

تو با منی...همیشه...همه جا...اما من...این منم که تو را فراموش می کنم و به خاطر این فراموشی خسته می شوم...می ترسم...دلتنگ می شوم...احساس تنهایی می کنم و...به دنبال دلیل می گردم...

چه طور از تو امید دارم که در سختی ها مرا یاری کنی...در حالی که خود این همه سختی را رقم زده ام؟!!

 

با این همه...با این همه ضعف هنوز چیزی دارم...در قلبم...سرمایه ای که خودت به من بخشیدی...

من در دلم امید دارم...امید به بخشش...امید به کمک...امید به هدایت شدن...و...امید به بهتر شدن...

 

ای عشق تو درمانم...

                 از عشق تو ویرانم...

                         ای مهرم زخمانم...

 

     

                                       جانانت و نارت که...        

                                          جانانت...و نازت که...                 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 0:20 توسط آرمین |


سنگدل بودن چقدر سخته!!!

سلام.ببخشید که بعد از این همه مدت مجبورم یه آپ تلخ بکنم.خیلی تلخ!!ولی مثل همیشه از همتون خواهش می کنم که به این مطلب(اگه حوصله و وقت داشتید و خوندیدش)فکر کنید!!!!!!!!!!!


نمی دونم چه جوری باید یه همچین مشکلاتی رو بیان کرد ولی من عین اتفاقی رو که 1 ساعت پیش برام افتاد می گم:

داشتم تو خیابون قدم می زدم و چند تا نون هم دستم بود یه دفعه نگاه کردم دیدم 2 تا دختر 18-19 ساله(شایدم کمتر)با یه پسر بچه ی حدودا 5 ساله دارن توی جوب تو کیسه ی آشغال ها می گردن.از کنارشون که رد شدم دختره به پسره اشاره کرد که بیاد طرف من!!!اون هم اومد.اومد گفت نون بده نون بده....دلم خیلی براش سوخت...واقعا سوخت...خیلی...ولی نمی دونم یه دفعه چی به سرم زد...حس کردم این زیرنویس هایی که شبکه تهران می کرد که به گداها پول و ... ندید الکی نیست...

 

مونده بودم چه جوری اینو بهش بفهمونم که بابا این کاری که تو داری می کنی نه فقط امروز غرورتو می شکنه،بلکه فردا و پس فردا و...زندگیتو هم داغون می کنه...

هنوز جفتمون خیلی کوچیک بودیم که بریم یه گوشه ای و منطقی با هم حرف بزنیم...سعی کردم با یه حالت تحقیر آمیز حرف بزنم.بهش گفتم:«آدم خوب نیست چیزی رو از کسی گدایی کنه».می خواست بازم اصرار کنه،یه داد سرش زدم و...رفت...

 

اون رفت...رفت و من موندم با یه دنیا نفرت از خودم...نمی دونستم چی کار کنم...وقتی سرش داد می زدم واقعا از خودم بدم اومد...ولی بالاخره...حس غلبه ی عقل و به احساس چشیدم...به قیمت...شکستن دل دو نفر...

 

تنها چیزی که باعث می شه الان از کارم پشیمون نباشم اینه که بعد از گفتن اون جمله...چندثانیه سکوت کرد و ...فکر...کاش بازم به حرف من فکر کنه...کاش...

 

شما هم خواهش می کنم کمکم کنید یه جورایی بتونم خودمو قانع کنم...کامنت های شما از کل این مطلب برام مهم تره...پس لطفا زحمت بکشید و ...کامنت بذارید

 

پ.ن:این دفعه این قضیه رو از نظر تئوری و عقلانی بررسی کرد(حد اقل سعی کردم بکنم).قسمت دوم این مطلبو با یه سبک متفاوت تو پست بعدی(که خیلی دیر نخواهد بود)می ذارم لطفا اگه خواستین نتیجه گیری کنین اونم بخونید.

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 18:9 توسط آرمین |


عنوان؟؟؟؟نمی دونم!!!:دی

سلام.دیگه باید به دیر آپ کردن های من عادت کرده باشید!!!!:دی.با این جال واقعا ممنونم از کسایی که میان و کامنت می ذارن و از هردوی اینا مهم تر مطالب رو می خونن.با این که این روزاها هم حال خوشی ندارم و در حالت «دپ»به سر میبرم هیچ وقت دوست ندارم اگه یه دوست عزیزی مثله تو اومد اینجا ناراحت بشه یا اصلا حوصلش نگیره که مطلبو بخونه!!!!!به همین دلیل اقدام کردم به آپیدن شعری طنز مثله قبلی!!!!!!

 


                                                دنیای مجازی

عمری ست در اینترنت و دنیای مجازی                             گردیم پی یار دلارای مجازی!

)که اِف داشت دگر تکه ی اصل است       مارا بکند واله و شیدای مجازی!Aslهر «اسل»(

«پی ام»بفرستیم و نویسیم که:یارا                               ما را بنگر غرق تمنای مجازی!

وقتی که میان من و یارم شکرآب است                    ناگه شود از خشم هیولای مجازی!

گردد «هکر» و حک بکند مهر هکش را                      بر«آی.دی»بنده به دعوای مجازی!

یا سیستمم را بکند طعمه ی ویروس                      ویروس نه...اردنگی و تیپای مجازی!

شد خرج«نت»و تلیفون سر هر ماه                                 از بنده در آرنده بابای مجازی!

ساقی مجازی!به در میکده «نت»                           در«فولدر»من ریز ز صهبای مجازی!

اکبیری محض است ولی محض دل یار                        یک چند شده دلبر زیبای مجازی!

این شعبده بنگر که چهل ساله «غضنفر»                گردیده دوده ساله«مریلا»ی مجازی!

«دیوید کاپرفیلد»در این عرصه شده سوسک        دپرس شده از این همه همتای مجازی!

آن عشق مجازی که بگویند همین است             احسنت بر این اسم و مسمای مجازی!

                                                      ***

 از یار مجازی چقدر روده درازی؟                         بس کن دگر ای شاعر رسوای مجازی!



موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 18:7 توسط آرمین |


تبریک با تاخیر!!!!!
سلام!!!

آقا منم یه چند روزی هست بسی خوشحالم!!ولی وقت آپیدن نداشتم!!!خبرش رو که حتما همتون دارید ولی به سهم خودم سومی تیم المپیاد نجوم رو تو مسابقه های جهانی تبریک می گم!!!!از بچه های تیم فقط دوتاشونو می شناسم ببخشید که اسم همشون رو نمی یارم ولی آفرین به آرش دلیجانی(نقره) و صدرا جزایری(برنز)!!!!جفتشون خیلی بچه های باحالی هستن ترکوندن!!!!!در ضمن صدرا تو بخش رصد نمره ی کامل گرفت!!!!!

مبارک باشه!!!!کاشکی این همه مدال بالاخره یه نتیجه ی عملی بده!!!!!:دی

به افتخارشون این شعرو می ذارم یه کم بخندید:


و اینک بشنو از رزم رستم و virus:

 

کنون رزم virus  و رستم شنو دگرها شنيدستي اين هم شنو

که اسفنديارش يکي disk  داد بگفتا به رستم که اي نيکزاد

در اين disk  باشد يکي file  ناب که بگرفتم از سايت افراسياب

برو خرمي کن بدين disk  هان که هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوي خانه اش شتابان به ديدار رايانه اش

دگر صبر آرام و طاقت نداشت مر آن disk  را در drive  اش گذاشت

نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت يکي list  از root  ديسکت گرفت

در آن disk  ديدش يکي file  بود بزد enter  آنجا و اجرا نمود

به ناگه چنان سيستمش کرد hang  که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

تهمتن کلافه شد و داد زد ز بخت بد خويش فرياد زد

چو تهمينه فرياد رستم شنود بيامد که ليسانسش رايانه بود

بدو گفت رستم همه مشکلش وزان disk  و برنامه قابلش

چو رستم بدو داد قيچي و ريش يکي ديسک bootable  آورد پيش

يکي toolkit  اندرآن disk  بود بر آورد آن را و اجرا نمود

به ناگه يکي رمز virus  يافت پي حذف امضاي ايشان شتافت

چو virus  را نيک بشناختش مر از bootsector  بر انداختش

يکي ضربه زد بر سرش toolkit  که هر byte  آن گشت هشتاد bit 

به خاک اندر افکند virus  را تهمتن به رايانه زد بوس را

چنين گفت تهمينه با شوهرش که اين بار بگذشت از پل خرش

دگر بار برنامه اين سان مکن ز رايانه اصلا تو صحبت مکن

قسم خورد رستم به پروردگار نگیرد دگر disk ز اسفندیار


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 20:9 توسط آرمین |


خوددرگیری 1!!!!!!!!

دلم پره!!!!!!!!نمی دونم چرا انقدر بی مقدمه گفتم؟!ولی بذارید با هم راحت صحبت کنیم...بابا من دلم پره از این جامعه ی خودمون...مگه جامعه چیه؟؟؟؟منم تویی اونه...پس دلم از دست خودمون پره...اگه می گم خودمون منظورم خودمم هستم...چون منم یکی ام مثل تو...مثل اون...یه ایرانی که شاید خیلی وقتا جرات واستادن جلوی یه سری اعتقادات و آداب و رسومی که نمی دونم از کجا وارد فرهنگ ما شدن رو نداشتم...الانم که دارم اینارو می نویسم کاره بزرگی نمی کنم،تویی که اینو می خونی مطمئن باش اینارو فقط واسه دل خودم می نویسم و البته خوشحال می شم نظرتو راجع به افکارم بدونم.

 

من دلم پره از این همه بی اعتمادی از این جامعه ی بلاتکلیف!!!خسته شدم از اینکه عرف جامعه با هنجار و دین و خلاصه هرچی که ادعا می کنیم معیارمونه فرق داره...نمی دونم اگه نمی تونیم مسلمون بمونیم چرا ادعا می کنیم که هستیم؟؟؟؟چرا همش دنبال اینیم که یه راهی واسه فرار از این قانون های و دستورات پیدا کنیم.نمی دونم ما که حتی ظاهر جامعه مون به یه جامعه ی مسلمون نمی خوره چه جوری تو روی دیا وایمیستیم و می گیم شما بیاید ما رو ببینید و مسلمون شید و این حرفا.....؟!

 

بابا آقای رئیس جمهور!!!!!به خدا اول باید خودمون رو درست کنیم بعد واسه این و اون نامه بنویسیم!!!من با هرچی مشکل داشته باشم با این نامه های آقای احمدی نژاد مشکل ندارم ولی نه تو این وضع!!!!!!!!!!بابا اول بیاید جامعمونو درست کنیم بعد ادعا کنیم........فقط تورو خدا نگین اینا وظیفه ی دولت و این و اونه........باور کن وظیفه ی من و تو و اونه.....یه کم بیشتر راجع به کارامون،حرفامون،ظاهرمون،عقایدمون و ... فکر کنیم!!!!

 

پائولو کوئیلو تو کتاب«شیطان و دوشیزه پریم» راجع به ترس نوشته...راجع به اینکه ما آدما خیلی وقتا از تغییر کردن می ترسیم و بعدا این ترس کار دستمون میده!!!حالا که خوب نگاه می کنم می بینم قصه قصه ی خودمونه!!!چرا جرات نداریم اگه نمی خوایم نماز بخونیم،روزه بگیریم و هزار تا کاره دیگه رو بکنیم یا نکنیم جلوی همه چیز وایستسم و بگیم من مسلمون نیستم؟!؟!چون می ترسیم که تغییر کنیم نه؟!!

 

خواهشا اگه این مطلبو خوندید همین جوری نگید اینم یه چیزی نوشته مثل بقیه!!!ازتون عاجزانه می خواهشم که:

 

فکر کنید ....    فکر .....فکر.....فکر

 

باور کن فکر کردن مو تو به نفع خودم و خودته!!!بیاید نترسیم و به همه چیز فکر کنیم...به همه چیز شک کنیم...راجع به شکّمون فکر کنیم و تحقیق...بپرسیم و تا به نتیجه نرسیدیم بی خیال نشیم.

 

موفق باشید و پر جرأت


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 19:17 توسط آرمین |


من برگشتم!!!!!!!واقعا از همه کسایی که تو این مدت اومدن و سر زدن معذرت می خوام.من یه بار آپ کردم ولی نمی دونم چرا نشده.به هر حال معذرت می خوام مطلب راجع به معلم ها بود که سر فرصت دوباره می آپم!!!فعلا اینو بخونید واقعا قشنگه:


عشق او رفته بود.

از شدت نا امیدی خود را از پل(( گلدن گیت)) پرت کرد.

از قضا چند متر دورتر دختری به قصد خود کشی شیرجه زدو مرد او را دید

دوتایی وسط آسمان همدیگر را دیدندو تبسمی تحویل هم دادند.

بعد خندیدند و سپس چشم در چشم هم دوختند و خیره هم شدند و

در همان لحظه کیمیای و جودشان جرقه ای زد .

و طمع عشق راچشیدند که طمع یک عشق واقعی بود

فهمیدند که پس از سالها گم شده خود را پیدا کردند

اما افسوس که فقط سه پا با سطح آب فاصله داشتند


پ.ن:به نقل از وبلاگ شیطونک.سر بزنید وب جالبیه(شایدم بود)!!!!!!!!


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 16:50 توسط آرمین |


وصف زندگی
میزی برای کار

      کاری برای تخت

             تختی برای خواب

                   خوابی برای جان

                         جانی برای مرگ

                               مرگی برای یاد

                                    یادی برای سنگ                     و ... این بود زندگی

                                                                                (حسین پناهی)


وقتی اینو خوندم با خودم گفتم بابا این همه هیاهو این همه کار تلاش زحمت سختی و... رو واقعا می شه تو همین چند تا مصراع خلاصه کرد؟بعد اومدم چیزای بی ارزش زندگی رو بذارم کنار.نوشتمشون خطشون زدم.می دونی نتیجه چی شد؟غیر از اینا هیچ چیزه دیگه ای نموند!!!!!!!

بعدش حسرت خوردم که کاش مردی به نام حسین پناهی هنوزم بود هنوزم از این حرفا میزد!اون رفت و من با نوشته هاش با حرفاش با افکارش زندگی میکنم!!!زندگی می کنم و می گم روحش شاد              


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 13:25 توسط آرمین |


آیا شیطان وجود دارد؟

Does evil exist?  Did God create evil?

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

 

The University professor challenged his students with this question.

 استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

"Did God create everything that exists?"

A student bravely replied, "Yes he did!"

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد "

"God created everything?" The professor asked.

"Yes sir", the student replied.

The professor answered, "If God created everything, then God created evil, since evil exists, and according to the principal that our works define who we are, then God is evil."

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟ "

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا "

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است "

The student became quiet before such an answer. The professor, quite pleased with himself, boasted to the students that he had proven once more that the Christian faith was a myth.

Another student raised his hand and said, "Can I ask you a question professor?"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد . استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟ "


"Of course", replied the professor.

The student stood up and asked, "Professor does cold exist?"

"What kind of question is this? Of course it exists. Have you never been cold?" The students snickered at the young man's question.

استاد پاسخ داد: "البته "

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟ "

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

 

The young man replied, "In fact sir, cold does not exist. According to the laws of physics, what we consider cold is in reality the absence of heat. Every body or object is susceptible to study when it has or transmits energy, and heat is what makes a body or matter have or transmit energy. Absolute zero (-460? F) is the total absence of heat; all matter becomes inert and incapable of reaction at that temperature. Cold does not exist. We have created this word to describe how we feel if we have no heat."

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460 - F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد


The student continued, "Professor, does darkness exist?"

The professor responded, "Of course it does."

The student replied, "Once again you are wrong sir, darkness does not exist either. Darkness is in reality the absence of light. Light we can study, but not darkness. In fact we can use Newton's prism to break white light into many colors and study the various wavelengths of each color. You cannot measure darkness. A simple ray of light can break into a world of darkness and illuminate it. How can you know how dark a certain space is? You measure the amount of light present. Isn't this correct? Darkness is a term used by man to describe what happens when there is no light present."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟ "

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد "

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد ."

 

Finally the young man asked the professor, "Sir, does evil exist?"

Now uncertain, the professor responded, "Of course as I have already said. We see it everyday. It is in the daily example of man's inhumanity to man. It is in the multitude of crime and violence everywhere in the world. These manifestations are nothing else but evil.

To this the student replied, "Evil does not exist sir, or at least is does not exist unto itself.

Evil is simply the absence of God. It is just like darkness and cold, a word that man has created to describe the absence of God. God did not create evil. Evil is the result of what happens when man does not have God's love present in his heart. It's like the cold that comes when there is no heat or the darkness that comes when there is no light."

 

  در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟" زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم . او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست .

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست . درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد . خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید .

The professor sat down.

The young man's name -- Albert Einstein

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 20:25 توسط آرمین |