تبليغاتX
در جستجوی حقیقت




پاییز

سلام.خوبید؟امیدوارم بعد از چند ماه(شایدم از لطف کلاس های تابستونی چند هفته) با

شرایط جدید یعنی 6 صبح از خواب بیدار شدن و این جور چیزا کنار اومده باشید.

 

راستی بدون نرگس چیکار می کنید؟جدی جدی عادت کرده بودیم هاااااااا.

 

نمی خوام حرفم تکراری باشه ولی بازم می خوام از فصل ها بگم.دیدید بعضی ها می گن من عاشقه بهارم،من عاشق پاییزم؟ولی من اینطوری نیستم.من عاشقه هیچ فصلی نیستم.من عاشقه چند روز آخر هر فصلم.وقتی دیگه خسته شدی،دیگه عادت کردی.یه دفعه دنیا یه جور دیگه می شه.بعد یه تابستون گرم و البته دلچسب،دوباره بارون میاد،دوباره صدای خش خش برگ ها رو زیر پات می شنوی،دوباره سردت می شه.

 

چه قدر دلم می خواد تنها باشم.تنها ی تنها.می گن تنهایی ترسناکه.ولی من دوسش دارم.می خوام بدونم کجا از تنهایی می ترسم؟؟؟؟؟؟؟؟وقتی خدا همه جا هست،کجا برم که آدمی اون جا نباشه و من بترسم؟؟؟؟؟؟؟؟می خوام قدم بزنم.بازم تنهایی.قدم بزنم فکر کنم،صدای برگ های زیر پامو حس کنم.بارون بیاد،بارون یاد ولی هیچکس نباشه بگه بیا تو الان سرما می خوری.اصلا دیگه مهم نیست سرما بخورم.هر مریضیه دیگه ای بگیرم.مهم نیییییییییستتتتتتتتت.

 

می خوام فکر کنم.به این که چقدر کوچیکم.چقدر کوچیکیم.هممون.اولین روزی که سر کلاس نجوم نشستم دبیرمون گفت:«نجوم ذهن آدمو باز میکنه».الان با همه ی وجودم اینو حس می کنم.وقتی به عکس های آسمون نگاه می کنم.وقتی می فهمم که وقتی به آسمون نگاه می کنی داری گذشته ی جهان و می بینی.راستی کی می دونه چند تا از ستاره هایی که من امشب دیدم هنوز هستن،هنوز می سوزن؟

 

یه عالمه حرف دیگه دارم که بزنم.خیلی زیادن ولی چون احتمال می دم خسته شده باشید(در واقع برای اینکه بدونم با نگاه کردن به حجم پست از خوندنش منصرف نمی شید)دیگه تمومش می کنم.

 

خوش باشید،مدرسه خوش بگذره!


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 20:47 توسط آرمین |


بازم اول مهر
?what du u remember

بازم مدرسه داره میاد.نمی دونم مدرسه داره میاد یا ما داریم می ریم.ولی فکر کنم اگه بخوام مفهومی بگم ما داریم می ریم.اصلا زندگی که نره زندگی که جریان نداشته باشه همه چیز پوچ به نظر میاد.

 

ما وقتی تابستون تموم می شه و موقع رسیدن پاییز می شه می گیم مدرسه ها باز می شن بچه ها می رن مدرسه درس و مشق دوباره شروع می شه و ... خلاصه انقدر از مدرسه حرف می زنیم که یادمون می ره اصل قضیه چی بوده.یادمون می ره خدا داره چه نعمتی بهمون می ده.این تغییر فصل ها خودش یه نعمته یه نعمت بزرگ.

 

تا حالا شده وسط یه روز تابستونی سردت بشه یه روز که داری میوه های رنگارنگ تابستونی می خوری یه دفعه حس کنی دلت پرتقال می خواد؟(البته به لطف پیشرفت صنعت سردخانه سازی الان دیگه تو مرداد هم پرتقال همه جا هست!!!)دقت کردی این روزای آخر تابستون چه قدر دلت واسه بارون های پاییز و برف زمستون و بخاری(که پیشرفتش می شه شوفاژ!!!)روشن تنگ شده.آخ که دلم لک زده واسه غروب های دلگیر پاییز واسه برف بازی های زمستون واسه 22 بهمن.

 

نمی خوام از این کلیشه ها بگم که فکر کن اگه همیشه تابستون بود چی می شد و از این جور چیزا.ولی می خوام یه چیزی بگم که مطمئنم که ته دل همتون هست ولی ما نمی خوایم این حقیقت ته دلمون رو به زبون بیاریم.با این که اکثر ی بچه مدرسه ای ها این روز ها می گن وای بازم مدرسه بازم درس بازم شب نخوابیدن و خلاصه ظاهرا از رفتن تابستون ناراحتن ولی ته دل هممون یه حسی هست که باعث می شه مدرسه رفتنو دوست داشته باشیم.با همه ی شب نخوابیدن ها و امتحان ها و...هممون عاشق مدرسه ایم.عاشق علمیم.یاد گرفتنو دوست داریم.دونستنو دوست داریم.

 

ولی من یه چیزه دیگرم فهمیدم.آدم وقتی موفق می شه که تو زندگیش درس بخونه.نه اینکه تو درس خوندنش زندگی کنه.وقتی از نزدیک با این بچه های المپیادی و تیزهوش و اینجور چیزا روبرو شدم و یه کم تو زندگی شون دقت کردم دیدم اونا بعضی جاها از خیلی از این بچه هایی که صبح تا شب درس می خونن فعال ترن.از زندگی شون بیشتر لذت می برن و خلاصه زندگیشون یک بعدی نیست.

 

سال خوبی داشته باشین البته از نوع تحصیلیش!!!!


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 3:33 توسط آرمین |


سفر تابستانی
سلام حالتون خوبه؟

نمی دونم امسال تابستون سفر رفتید یا نه؟اگه رفتید خوش گذشته باشه اگه هم مثل من بودید که از سفر خوشتون نیومد و همش تو خونه نشستید یا رفتید تهران گردی هم که خوب خودتون خواستید

ولی یه نفر هست که ۱شنبه شب ساعت ۱۱ می خواد بره سفر.یکی مثل من و تو.یه ایرانی.اسمش انوشه انصاری متولد ۱۳۴۵.این آدم فردا شب می خواد با یکی از سفینه های روسی به اسم سایز  بره سفر.ولی سفرش یه کمی با سفرهای بقیه فرق داره.۱۰ روز طول می کشه که تقریبا ۸ روزشو تو ISS هست.

ISS هم یه هتله.فقط تو فضا.فارسیش می شه ایستگاه فضایی بین المللی!

یه ذره فکر کنین ببینین تا حالا سفری رفتین که از این لذت بخش تر باشه؟من که آرزو می کنم جای خانم انصاری بودممممممممم!!!!!در ضمن افتخار هم می کنم که اولین گردشگر زن فضایی از ایران هست.به امید موفقیت بیشتر ایرانی ها.

اگه خواستین یه سری به سایت خانم انصاری بزنین:سایت شخصی خانم انصاری


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 3:20 توسط آرمین |


داستان کوتاه
آن هنگام که آن بوته خار بر روی زمين تنها بود

خداوند گل سرخی را درکنارش رويانيد ...

آن گل در کنار بوته خار شکفت .............

خداند برگشت و آن گل را از روی زمين با خود به
آسمان برد .

اما آن گل ديگر هرگز نشکفت .........

نشکفت آری آن گل سرخ ريشه اش را کنار آن بوته
روی زمين جا گذاشته بود

آخر آن گل به آن بوته خار دل بسته بود

درآن هنگام بود که خداوند گريست .. گريست و عشق
را آفريد .....
 

 

یکی پرسید زندگی زیباست؟

آن یکی جواب داد:زندگی نه تنها زیبا نیست بلکه اجباری است

یکی پرسید:اجبار از سوی آدمی؟
آن یکی جواب داد:اجبار از سوی خدا برای آدمی

یکی پرسید:چرا آدمی باید تسلیم این اجبار شود؟
آن یکی جواب داد:جون انسان است که میتواندزندگی رازیبا ببیند

یکی پرسید زندگی چگونه زیبا میشود؟

آن یکی جواب داد:زندگی زیبا نیست زندگی رازیبا بایددید
زندگی را زبیا باید دید.

 

پ.ن:ببینید من چقدر باحالم آپ نمی کنم نمی کنم وقتی آپ می کنم چند تا چند تا آپ می کنم.پست قبلی هم جدیده




موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 6:51 توسط آرمین |


چند تا ضرب المثل
تا خرخره در چیزی غرق بودن
 
 Be up  to ones ears in s.th
 
 بی راهه رفتن ، سوراخ دعا را گم کردن
 
brak up the wrong tree
 
نارو زدن
 
do a numbre on some one
 
سنی از کسی گذشتن
 
no spring ckicken
 
بزن قدش
 
give me five
 
گورتو گم کن
 
get out of my face 
 
قپی آمدن
 
shoot off ones mouth
 
گند زدن
 
put ones food in it
 
سگ محلی کردن به کسی
 
in the doghouse
 
زندگی سگی داشتن
 
lead a dogs life
 
بزنم به تخته
 
knock on wood
 
جیم شدن
 
cive some one the slip


مرد زن ذلیل

Hen- pecked husband


هر فلج مادرزادی اگر قهرمان دوی سرعت نشود ؛خودش مقصراست.
 
( ژان پل سارتر )
 
·  خداوند اندیشید ونخستین اندیشه اش فرشتگان بود . خداوند سخن گفت و نخستین واژه اش انسان بود.

" جبران خلیل جبران"

· درختان میوه خود را نمی خورند ، ابرها باران را نمی بلعند ، رودها آب خود را نمی خورند ، چیزی که بزرگان دارند همیشه به نفع دیگران است .

" مثل هندی"

 

واقعا باید ببخشید من کم آپ می کنم سعی می کنم از این به بعد بیشتر بشه.


 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 6:21 توسط آرمین |


همون شعر قبلی
ببخشید مطلب تکراریه ولی به درخواست آقا رضا ترجمه شعر قبلی رو میزارم:

زندگی آسان نیست

هیچکس نگفته که ممکن است باشد

زندگی آسان نیست

هرکس که می خاهد بگوید که باید باشد

زندگی آسان نیست

و هیچ چیز مجانی به دست نمی آید...برای من یا تو


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 19:26 توسط آرمین |


Life aint easy
سلام یه شعر از شل سیلوراستاین.کوتاهه ولی قشنگه:

Life aint easy

They never said it would be

Life ain't easy

Whoever said it should be

Life ain't easy

And nothing cames free ... for me or you

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 16:52 توسط آرمین |


ماه گرفتگی
سلام دوستان

می خواستم به اطلاع علاقه مندان برسونم که ۵شنبه شب(۱۶/۶/۸۵) تو تهران یه ماه گرفتگی جزئی اتفاق میفته که از ساعت ۲۱:۳۵   تا ۲۳:۰۸  ادامه داره درسته جزئیه ولی اگه آسمونو دوست داشته باشین فکر کنم خوشتون بیاد.

 

در ضمن یکشنبه صبح ساعت ۹:۱۱ فضاپیمای اسمارت-۱ به طور عمدی با ماه برخورد می کنه که احتمالا با تلسکوپهای کوچیک هم دیده بشه اینم خیلی قشنگ می شه.

اطلاعات بیشتر در:سایت اختصاصی مجله نجوم


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 19:54 توسط آرمین |


پس از مرگ
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و باریگوش
واو یک ریز و پی در پی دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگ بارم را

                                                                                       دکتر علی شریعتی


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 16:43 توسط آرمین |


مرگ

مرگ را من دیده ام.

در دیداری غمناک،من مرگ را به دست           سوده ام

 

من مرگ را زیسته ام        با آوازی غمناک غمناک

و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده.

 

آه بگذاریدم!بگذاریدم!

اگر مرگ

همه آن لحظه ی آشناست که ساعت سرخ

از تپش باز می ماند

و شمعی-که به رهگذار باد-

میان نبودن و بودن

                        درنگی نمی کند-

خوشا آن دم که زن وار

با شادترین نیاز تنم به آغوشش می کشم

تا قلب

          به کاهلی از کار

                                بازماند

و نگاه چشم

                  به خالی های جاودانه

                                               بردوخته

و تن

       عاطل!

 

دردا

دردا که مرگ

نه مردن شمع و

نه بازماندن ساعت است

نه استراحت آغوش زنی

که در رجعت جاودانه

                            بازش یابی

 

نه لیموی پر آبی که می مکی

تا آنچه به دور افکندنی است

تفاله ای بیش

                   نباشد:

 

تجربه ای است

                       غم انگیز

                                   غم انگیز

به سال ها و به سال ها و به سال ها...

 

وقتی که گرداگرد ترا مردگانی زیبا فرا گرفته اند

یا محتضرانی آشنا

                        -که ترا بدیشان بسته اند

با زنجیرهای رسمی شناسنامه ها

                                             و اوراق هویت

و کاغذهایی

که از بسیاری تمبرها و مهرها

و مرکبی که به خوردشان رفته است

                                                سنگین شده اند-

 

وقتی که پیرامن تو

چانه ها

         دمی از جنبش باز نمی ماند

بی آنکه از تمامی صداها

                                یک صدا

                                           آشنای تو باشد-

 

وقتی که دردها

از حسادت های حقیر

                            بر نمی گذرد

و پرسش ها همه

                         در محور روده ها است...

 

آری مرگ

             انتظاری خوف انگیز است  

انتظاری

             که بی رحمانه به طول می انجامد.

 

مسخی است دردناک

که مسیح را

                 شمشیر به کف می گذارد

                                                   در کوچه های شایعه،

تا به دفاع از عصمت مادر خویش

                                           بر خیزد،

 

و بودا را

با فریاد شوق و شور هلهله ها

تا به لباس مقدس سربازی در آید،

یا دیوژن زا

با یقه ی شکسته و کفش برقی،

تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند

در ضیافت شام اسکندر.

 

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک

                      غمناک،

به عمری سخت دراز و سخت فرساینده.

 

                                                       احمد شاملو


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 8:13 توسط آرمین |


یه شعر قشنگ

I wanna run away

Never say goodbye

I wanna know the truth

Instead of wondering why

I wanna know the answers

No more lies

I wanna shut the door

And open up my mind


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 12:11 توسط آرمین |


سلام.موضوع این دفعه ی من هدفه.اینایی که می نویسم واقعا افکاریه که به ذهنم میاد.همیشه برام سوال بوده که هدف اصلا چی هست.چرا روانشناس ها می گن آدم هایی که هدف دارن موفق می شن؟تا اینکه بالاخره به یه تعریف نصفه نیمه از این هدف رسیدم.ولی….

 

تازه وقتی احساس کردم که هدف چیه، یه سوال دیگه واسم پیش اومد.اینکه اینایی که می گن ما هدفمون رو مشخص کردیم و بهش رسیدیم چه جوری این هدف رو پیدا کردن.صرفا علاقه؟استعداد؟شرایط؟می خواستم بدونم چه چیزایی تو مشخص کردن هدف نقش دارن؟جوابه این سوالم این جوری به خودم دادم که مجموعه ی چیزایی که بالا نوشتم و یه سری چیزای متغیر دیگه تو تعیین هدف نقش دارن.

 

مشکل بعدی این بود که همه می گن اگه هدف داشته باشی رفتن راهش زیاد سخت نیست.ولی متاسفانه من اصلا نمی فهمم این راهو چه جوری باید شروع کنم.آخه همه چیز که کتاب و درس نیست.هست؟

 

ولی از همه ی اینا که بگذریم و این شعارها رو بذاریم کنار من به یه چیز ایمان پیدا کردم و اون اینه که همیشه یه نفر باهامه کنارمه و....دوستم داره.می دونم که اون دوستم داره ولی این علاقه و عشقی که می گم فراتر از یه حس زمینیه.اینو باور دارم که اگه خدا با آدم نباشه یا بهتر بگم آدم با خدا نباشه هیچی نمی شه.

 

بچه ها خواهش می کنم نظرتون رو برام بنویسید خوشحال می شم.

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 12:9 توسط آرمین |