عشق او رفته بود.
از شدت نا امیدی خود را از پل(( گلدن گیت)) پرت کرد.
از قضا چند متر دورتر دختری به قصد خود کشی شیرجه زدو مرد او را دید
دوتایی وسط آسمان همدیگر را دیدندو تبسمی تحویل هم دادند.
بعد خندیدند و سپس چشم در چشم هم دوختند و خیره هم شدند و
در همان لحظه کیمیای و جودشان جرقه ای زد .
و طمع عشق راچشیدند که طمع یک عشق واقعی بود
فهمیدند که پس از سالها گم شده خود را پیدا کردند
اما افسوس که فقط سه پا با سطح آب فاصله داشتند
پ.ن:به نقل از وبلاگ شیطونک.سر بزنید وب جالبیه(شایدم بود)!!!!!!!!
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ و ... این بود زندگی
(حسین پناهی)
وقتی اینو خوندم با خودم گفتم بابا این همه هیاهو این همه کار تلاش زحمت سختی و... رو واقعا می شه تو همین چند تا مصراع خلاصه کرد؟بعد اومدم چیزای بی ارزش زندگی رو بذارم کنار.نوشتمشون خطشون زدم.می دونی نتیجه چی شد؟غیر از اینا هیچ چیزه دیگه ای نموند!!!!!!!
بعدش حسرت خوردم که کاش مردی به نام حسین پناهی هنوزم بود هنوزم از این حرفا میزد!
اون رفت و من با نوشته هاش با حرفاش با افکارش زندگی میکنم!!!زندگی می کنم و می گم روحش شاد


